تبليغاتX
پيشكي

پيشكي

پروردگارا

سپاس می گذارم

کشتی هایم را شکستی

قطب نمایم را گم کردی

و کاشف سرگردان را

به قاره بی پایانش رساندی ...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388 15:37 توسط سمانه |


سالها با هم رفیق بودیم . رفیق که نه !  آشنا ، یکجور دوستی بخصوص . رسیدن تو عجیب ترین لحظه ها و غیب شدن تو تنها ترینشان .

بار اول که دیدمش یك دختر لاغر مردنی بود . کلاس اول راهنمایی بودم و موهام مثل همیشه پسرانه کوتاه شده بود  ولی  موهای اون قد کمرش را هم رد می کرد . بی رنگ و رو ،  انگاری که خونش را کشیده باشند و از بس لاغر که فکر می کردی الانه است که استخوان گونه هاش صورتش را پاره کنه . ولی وای که از آن خرمن موها.  

تا دوم راهنمایی کج دار و یک خط درمیون با هم بودیم . ساکت بود و جنم رفیق باحال بودن را نداشت  واسه همین همیشه زنگ های تفریح کنارش جای خالی واسه نشستن پیدا می شد . نه اینکه می فهمیدمش ، نه این که به دل می نشست ،  فقط یكجوری دلم نمی خواست تنها بذارمش . عین جوجه های بغ کرده بهاره که فکر نجات دادنشون از توی جعبه های دستفروشی آدم را گیر میندازه .

یك روز ناظممون سر کلاس آمد دنیالم . تو راه پله ها ازم پرسید چقدر می شناسمش ؟

-  چقدر میشناسمش ؟! خب ... دختر خوبیه

همین ! چیز دیگه اي نداشتم که بگم .

تو دفتر نشسته بود . کنار یه خانم چادری که تا من را دید بلند شد . گرم و صمیمی سلام کرد .همون طور که دستم تو دستش  بود ازم تشکر کرد که با دخترش دوستم ، که هواش را دارم و تو درسها کمکش می کنم .

-          از شما خيلي تعريف مي كنه

دقيقا همین جمله را گفت .  گیج بودم . خجالت تو تنم پهن می شد . کلمه های با ربط و بی ربط  را قطار هم می کردم  و اون مثل همیشه ساکت بود و نگاهش موزاییک های کف را می شمرد .

بعدش بود که دوستیمون بخصوص شد . تو درس ها کمکش می کردم . وساطتش را پیش معلم ورزش می کردم که تو تیم باشه ، تو برنامه های جمعی کلاس واردش می کردم ، ولی دیگه زنگهای تفریح کنارش نشستم .  تا اینکه دوم راهنمایی از مدرسمون بیرونش کردند . .

 مدرسه ای که می رفتم جای وحشتناکی بود . جایی که همه احتمالات و غیر ممکن ها هم تو آیین نامه انضباطیش  بندی برای خودش داشت . یك مجازاتی ، یك راهی که بشه بچه ها را با سیخ هدایت رهنمون کرد و اون مشمول بند "دوست پسر"  داری شده بود !  داشتنی که به گوش ناظم رسیده بود ، که ناظم زاغ سیاهش  را چوب زده بود و مچش  را گرفته بود. و دوست پسرش .. کسی که یك سرویس دیده بودنش که چه جور دست اون را تو دستش گرفته و یك مدرسه هم درباره چیز هایی که دیده نشده بود  پچ پچ کرده بودن .

 از مدرسه رفت . غیب شد ..   .  .

 یك غروب دلگیر رو كاناپه دراز كشيده بودم وغم عالم رو دلم کپه شده بود .فكر كنكور و كتاب هاي لعنتي تاق وجفت نخونده غصه را تو تنم پهن كرده بود . به زنگ تلفن نيم خيزشدم . سلامش ، سلام يك تصوير گنگ تو دور دوراي خاطره هام بود . گرم جواب دادم و تصوير هاي پخش  و پلاي  ذهنم را اين ور و آن ور مي زدم .

تا اين كه نشست جلوي چشمهام ، خرمن موهايي كه از لای دستمال گل گلیش شره می کرد .

از نو سلام كردم ، هيجان زده و جير جيركي . فهميد كه تازه  فهميدم . خنديد .

داشت عروس مي شد . دقيقا همين جمله را گفت :  دارم عروس مي شم !

ديدمش كه تو زنگ تفريح تنها رو يه نيمكت نشسته و سرش  رُ كمكي پايين انداخته ...

 چه زود  ! دقيقا همين جمله را گفتم . پيش را نگرفت . پيش را نگرفتم . تعريف كرد و قرار گذاشت و خداحافظي كرد .

و عروسيش ... نرفتم . فقط يه سبد گل .

-  چيزي تا كنكورت نمونده ! بعدا ميري از دلش در مياري .

ولي بعدي  كه مامان گفت هيچ وقت نرسید و من هيچ وقت حسرت عروسيش از دلم نرفت .

و همه چيز از نو ، اون غيب شد ، من غيب شدم و خاطره ها از بي رنگ و رويي  ، كم كمك فراموش شدند ...  .  .

مي خواستم به عادت همه سالهاي رفته موهام رُ كوتاه كنم . تو دل دل رفتن و نرفتن ، دسته اي از چتري هام را با پيشانيم قد گرفتم . تا روي بينيم مي رسيد . نه ! بلند شده بود . بار و بنديلم زياد بود ولي دل به رفتن دادم . در را كه باز كردم گرماي آرايشگاه به تنم پيچيد . يك لحظه شلوغي  اش به چشمام نشست و تو بخار گم شد . عينكم را  دست گرفتم و راه كشيدم سمت ميز منشي . به چهره كدر پيش روم سلام كردم و اسمم را گفتم تا تو دفترش علامت بزنه . دنبال دستمالي واسه پاك كردن عينكم مي گشتم كه

 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388 18:16 توسط سمانه |


 

 

دهنم مزه زهر مار گرفته .  باید این سر لامصب را یک جا بند کنم .درد مثل مته گرفته به شقیقه هام . سر می خورم و دستهام  را از دو طرف رو پشتی کاناپه  دراز می کنم . عین مجسمه ای که تو اتاق خواب آویزان کردی . مصلوب ایستاده لخت و پتی .  حالا هم یک مصلوب ِ دراز کش . چشمهام را می بندم . از خشکی بیخوابی می سوزند . پا که دراز می کنم  بطری ها ی روی میز هل می خورند و کله پا می شوند .

- به درک

داغی را  روی انگشت هام حس می کنم . سیگار را روی لب می گذارم و آخرین رمقش را می کشم تو . دستم را این ور و اون ور مبل حرکت می دهم . نمی خوام چشم هام را باز کنم  تا دوباره همه چیز ِ این خانه نکبت را ببینم .

- کو این لامصب ؟

 پاکت سیگار که میاد زیر انگشتهام ،  یک نخ می کشم بیرون و  با کونه این یکی آتیشش می زنم .  

 " آخه عزیزم این همه سیگار خوب نیست  . واسه خودت می گم "

- آره ارواح بابات .

 پک می زنم ، غلیظ .  هرچی نفس دارم خرجش می کنم . می خوام یک جا دودش کنم . چشمهام به دو دو می افتند .  یک چیزی ته حلقم سوز بر میداره . عق می زنم  . میام  نیم خیز بشم ،  ولی انگار لش یکی دیگه را بلند می کنم . پام به میز گیر می کنه و درد توش تیر می کشه .  

 - آخ ..!  

"  چی شد؟  بمیرم ، خیلی درد داره  "

- آره خیلی !  حالا داری واسه کی می میری ؟.. من خاک بر سر که دیگه پوکیدم

یک تیکه نان بیات از رو اپن بر می دارم و می چپانم تو دهنم . یک چیز باید این معده سگ صاحاب را ساکت کنه .خرده هاش از لا به لای انگشت هام می ریزه .

" باز داری خودت ُ الکی سیر می کنی ؟ "

تیکه نان را تو مشتم قایم می کنم . نگاهم رو درگاه خالی آشپزخانه چفت کرده .

-  لعنت ب..  

 دل و روده ام بهم می پیچه . زرداب تا حلقم بالا می آد . از درد تو خودم مچاله میشم .

-  ای تو روحت .. پا شدی عین سگ ، دمت رُ گذاشتی لای پات  و اومدی تو این سوراخی  که چی ؟ آخه بیشعور اونی که باس به چهار میخ کشید تو نیستی که .

هر جور هست تا دستشویی خودم را می کشم . دستگیره در از زیر دستم در میره و پخش زمین می شم . عق می زنم و  استفراق می کنم . هیچی از دهنم بیرون نمی ریزه ، جز خنده هاش ، جز نرمی موهاش ، جز گرمای دستاش ، جزعطر تنش ...  نفسم تنگ میاد ولی باز هم عق می زنم .انقدر که فکر می کنم اگه چشم باز کنم روده هام را دراز به دراز کف توالت ببینم .  دستم را به لبه روشویی می گیرم و خودم  را بالامی کشم . آب سرد را روسرم  باز می کنم تا خاطره ها قفل کنند .

"  آخه عزیز دلم  این چه کاریه ؟ نمی گی سرما می خوری ؟ "

بی اختیار می کوبم رو شیر .

 - خفه شو . بهت می گم  خفه شو . تو برو بغل اون آشغالُ گرم کن .

کلمه ها  مثل سیلی می خوابه تو صورتم  . خشکم می زنه . دلم می خواد دوباره بتپونمشون تو دهنم .

- خدایا  ... دیگه نمی تونم ...

 شونه هام می لرزن  . آب ، اشک  هر چی که هست ...                                                                                                                                                                                                                                                      - دیگه نمی تونم .  چرا نمی خوای؟ .. چی شد که اینقدر سنگدل شدی؟  ... چرا من؟... خدایا چرا ؟ ...

نفس عمیق می کشم وتو سینه ام حبسش می کنم  . نمی خوام قیافه ای که از تو آینه ذول ذول نگاهم می کنه را ببینم .  دهنم را می گیرم زیر شیر تا معده ام  آروم بگیره  . دستم کم کمک ورم می کنه .دیوار ها انگار رو پشت من رفتند بالا . فشارشون می خوادخفم کنه . میرم رو تراس . ساحل بی کس و خلوتِ . داغی آفتاب همه را پس زده . نسیم میندازه زیر پیرهن خیس و خنکم می کنه . همان کف دراز می کشم   . آسمان یک  آبی پاکه ،  حتی یک لکه ابر هم روش نیست .

-  واقعا کی رفت رو صلیب ؟

لبهام بی خود کش میان .

- یهودا پول گرفت و فلنگ بست ، مسیح  رُ هم فرستاد سر چهار میخ !

خنده از تو گلوم می پره بیرون .  به پهلو می غلطم . خندم بند نمیاد .

-  خیلی اح ..احمق ..احمقی !

صدای خنده غریبه و خش دار زیر گوشم می کوبه . دلم می خواد همه چیز خفه بشه . اونی که تو کلم خفه شه . اونی که تو دهنم خفه شه . این خنده عوضی خفه شه .

-   خفه شو ! خفه شو !

 

  همه چیز تو ثانیه اتفاق می افته ..


ادامه مطلب

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388 14:31 توسط سمانه |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

هی دیدیم و هی و هی و هی باید ببینیم !
این آب طعم مرده میده..
همه مادران من
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

آذر 1388

آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387



پیوندها

نویسندگی خلاق
آلبالو های قرمز
میمون بی مغز
کولی ها
منیرو
برای خاطر کتاب ها
سوء هاضمه
le vide
ایتالیا به ایتالیا
مترسک
پوتشکا
farbud
لانگ شات
اونایی که کالبد شکافی نشدن
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin